|
|
|
|
|
گفتی که می ایم زمانی که هزارمین شکوفه سیب بشکفد گفتی که می ایم زمانی که دشت بوی سبزه گیرد گفتی که می ایم زمانی که یخ های حوض کوچکمان اب شود گفتی می ایم زمانی که انتظارت به سررسد و دیگر طاقت دوریم را نداشته باشی و اما امروز ....... هزارمین شکوفه سیب بر روی زمین افتاد سبزه های دشت بوی خود را از دست داده اند ماهی های حوض کوچکمان یکی پس از دیگری جان می دهند انتظارم به سررسیده و هر شب با نگاه کردن به ماه صورت تو را در ان تجسم میکنم بدان که طاقتم تمام شده و عاجزانه به تو می گویم ای زیباترین گل زندگیم زود تر برگرد نگذار اخرین شکوفه سیب به زمین افتد نگذار سبزه های دشت زرد شوند نگذار اخرین ماهی حوض کوچکمان بمیرد نگذار به خاطر دوریت جان به جان افرین تسلیم کنم پس زودتر بیا من چشم به راهت هستم .......
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 2:5 توسط danshjjo
|
|
||